آسمان آبی
منبع:اطلاعات مترجم:آرش میری خانی پریسا بعدا نوشت:(رمان در آغوش رویا) و (تا ته دنیا) هم عالیه هر کی دوس داشت بره دانلودش کنه پریسا بعدا نوشت:سایت نود و هشتیا یه سایت برای دانلود کتابایPDF پریسا بعدا نوشت:اگه شما برای من کامنت میذارید من سر نمیزنم لطفا گله نکنید دوستان چون وقتشو ندارم تولدم مبارک پریسا صبح نوشت:نِگاه نِگاه هَمراهِ اَوَل بِهتَر اَز بَعضی هاست صُبح(۲۰/۶/۹۰)ساعَتِ(۹:۴۰)بَرایِ مَن پَیام فِرِستاد تَوَلٌدَمو تَبریک گٌفت پریسا بعدا نوشت:دوستان معذرت یه چند وقتی نمی تونم نت بیام.شاید یخوده طولانی بشه اما فراموشم نکنیدا!!! پریسا بعدا نوشت:هیچ کی خبردار نشده دوستان گل!!! گرگ آمد از رودخانه آب بخورد، ديد يك برّهي كوچولو توي سايه استراحت ميكند. گفت: پژپریسا بعدا نوشت پریسا بعدا نوشت:به خاطر خواهش بعضی از دوستان ایمیلمو گذاشتم بعدشم با هیچ کس چت نمیکنم گفتم که فکر ناجور به کلت نخوره. پریسا بعدا نوشت:برای بعضیاتون واقعا متاسفم واقعا ... چرا؟ چون داستان منو با یه داستان بچه گونه اشتباه گرفتید اگه یه ذره فقط یه ذره به اون مخای اکبند و دست نخوردتون فشار میاوردید این داستان و با داستان زندگی ادما مقایسه میکردید والا به خدا خوب بود از به بعدم هر کی میخواد تو وب من تو دنیای هپروت صید کنه اصلا مطالبو نخونه چون با خوندن مطالب منو حرص میده... پریسا بعدا نوشت:نظر سنجی هم گذاشتم ته وبمه. پریسا بعدا نوشت:واقعا برای بعضی از خانوما متاسفم با دوستم داشتیم میرفتیم کتابخونه دوتا دختره با ارایش غلیط شالشونم تقریبا داشت میافتاد به دیوار تیکشونو داده بودن داشتن ادما رو نگاه میکردن یه چند تا پسر اونطرفت داشتن مسخرشون میکردن واقعا چه ادمایی پیدا میشن میبینن دارن مسخرشون میکنن اما باز به کارشون ادامه میدن واقعا جایه تاسف داره حتی خارجیهام به مثل این عقب افتاده ها ارایش نمیکردن که اینا کرده بودن پریسا بعدا نوشت:بچه ها یه اتفاق خیلی عالی برام افتاده که میتونم دلیل غیبتم و به خوبی موجه کنم سر فرصت میام دلیل غیبتم میگم. فقط دعا کنید زودتر کارام بگیره در بهاري روشن از امواج نور پریسا بعدا نوشت:من از این شعر فروغ خیلی خوشم میاد به خاطر همین گذاشتمش. پریسا بعدا نوشت:مدت این اپ همونطور که گفتم ۳ روزه هیچ کسم خبر دار نشده. پریسا بعدا نوشت:داداش حسین ابجی ستایش اخه چرا وباتونو حذف کردید!!! پریسا بعدا نوشت:ادامه مطلب این یکی آپ الکی نیس افراد خاص میتونن منظورمو بفهمن پس سعی نکن خودتو خاص نشون بدی چون تو ادمش نیستی. پریسا بعدا نوشت:جالبه یه برادری به من میگه روزه گرفتن قرطی بازیه پس با این حساب باید بگیم رسول خدا هم با روزه گرفتناش داشته قرطی بازی میکرده. پریسا بعدا نوشت:مدت اعتبار این آپ شد ۸ روز یه ۵ روز دیگه هم صبر میکنم هر کی بدون خبر اومد لینکش به نشونه ی با معرفت بودن تیک میخوره. پریسا بعدا نوشت:دو تا خبر ،دو تا از لینکا از لینکدونیم پر پر شدن که فک نکنین من شوخی دارم بعدیشم اینه که لینکای با معرفت تیک خوردن برو ببین تو هم تو گروه با معرفتا هستی یا نه. پریسا بعدا نوشت:ای بابا همتون میگید من این داستانرو خودم خوب زبون به کام بگیرید هیچی نگید بذارید دل منم شاد باشه. پریسا بعدا نوشت:ادامه مطلب یادت نره عکسای لی دوایز خواننده ی آمریکایی رو گذاشتم.. پریسا بعدا نوشت:اپ بعدی کسی خبر دار نمیشه بعضی ها هنوز سر نزدن تو آپ بعدی که اعتبارش فقط سه روزه هم نیان اونوقت مجبور میشم یه جور دیگه با هاشون رفتار کنم اففففففففففففففتــــــــــــاد!!! پریسا بعدا نوشت :برای این آپ هیچکس خبر دار نشده، میخوام با معرفتارو تشخیص بدم. پریسا بعدا نوشت :ادامه مطلب یادتون نره. خواب دیدم ... در خواب با خدا گفتگویی داشتم . و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند " .. پریسا بعدا نوشت: پریسا بعدا نوشت:ادامه مطلب یادتون نره ها. پریسا بعدا نوشت:تو آپ بعدی عکسای کریس آلن رو هم میبینید. پریسا بعدا نوشت:دوستان لینکها از هم جدا شدن I m sorry . پریسا بعدا نوشت:هر کی نمیتونه آهنگ وبو خودش تر جمه کنه بره تو ادامه مطلب اونجا ترجمه شدش هست. وقتی ستاره ها رو میبینم دلم می خواد یکی از اونا مال من باشه... بعضیا می گن هر ادمی یه ستاره داره" من واقعا ارزو می کنم حقیقت داشته باشه که منم یه ستاره داشته باشم که با من دنیا بیاد وبا من زندگی کنه احساس میکنم ستاره ها خیلی مهربونن چون وقتی همه جا تاریک میشه اونا بیدار می مونن ودنیای تاریک ما رو روشن میکنن ... کاش ما هم یه کم از ستاره ها یاد می گرفتیم ودنیای بعضیا رو کمی روشن تر می کردیم پریسا بعداً نوشت:تعریف الکی ممنوع پریسا بعداً نوشت:آخ چه بچه پرو هایی پیدا میشن شیطونه میگه ... پریسا بعداً نوشت:
مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا ميكند.
او وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود...!
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد. مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت ميكشيد ولي عشق مادر به كودكش آنقدر زياد بود كه نميگذاشت او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را كشت.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر سلامتي نسبي خود را بازيافت. پاهايش با آروارههاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه ميكرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخمها را دوست دارم اينها خراشهاي عشق مادرم هستند.

ـ تو؟! آنجا؟!
برّه بلند شد، تعظيم كرد و گفت:
ـ با من هستيد آقا گرگه؟
ـ بله. با تو ام. تو از آب رودخانه خوردهاي و آن را گلآلود كردهاي. اين آب وقتي من آمدم از آن بخورم، گلآلود و كثيف بود. پس اگر همين حالا بخورمت، بيعدالتي نكردهام.
برّه از ترس لرزيد و گفت:
ـ خواهش مي كنم آقا گرگه! من اصلاً از آنجا آب نخوردم. تازه، من پايين رودخانهام. آب اگر هم گلآلود بشود، به سمت پايين رودخانه ميرود.
گرگ، كمي به برّه نزديك شد و گفت:
ـ بله، بله راست ميگويي، اما... حالا دارد يادم ميآيد. ما همديگر را يك سال پيش، همين جا ديديم و تو به من بياحترامي كردي. به خاطر اين توهين بزرگ، زندگيات را به من مديوني.
برّه گفت:
ـ آقا گرگه! من واقعاً متأسّفم كه يكي قبلاً دلخورتان كرده، اما آن يك نفر من نميتوانم باشم. به خاطر اين كه من تازه چهار ماه است كه به دنيا آمدهام.
گرگ گفت:
ـ هوم. كه اين طور.
گرگ حالا يك سر و گردن از برّه، بلندتر بود. چشمهايش را تنگ كرد و گفت:
ـ دربارهي خرابي اين چمنها چي داري بگويي؟ زماني اين علفها تا شانههاي من ميرسيدند، اما تو جنايتكار شكمو، هر چه را بود، درو كردي و خوردي.
برّه گفت:
ـ دلم نميخواهد بيادب باشم، اما اين هم نميتواند كار من باشد. چون من تا امروز فقط به شير مامانم لب زدهام. من بيگناهم.
گرگ گفت:
ـ درست است. درست است. من نميتوانم به خاطر گلآلود كردن آب رودخانه، يا براي بياحترامي پارسالت يا به خاطر خوردن همهي علفها بخورمت. بايد بگويم كه هوش و ادب تو من را تحت تأثير قرار ميدهد. تو براي هر اتهام، يك دليل خوب آوردي.
برّه گفت:
ـ ممنونم.
گرگ گفت:
ـ با اين حال، هدف تو اين بود كه آرامش اين جا را به هم بزني. پس وظيفهي من است كه تو را بخورم.
و خوردش.![]()
پریسا بعدا نوشت:دومین ایمیلمم درست کردم اینم ادرسش:![]()
![]()
ادامه مطلب
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ ![]()
ادامه مطلب
مترجم: آرش ميري خاني
منبع:http://www.ettelaat.com
ادامه مطلب
بابی پسر خیلی شری بود.
همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست.
من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
....
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.
درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
....
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده.
واسه همین پارش کرد.
تو فکر فرو رفت.
رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
....
بابی رفت کلیسا.
یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
....
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
" مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
ادامه مطلب
- خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟
- گفتم : اگر وقت داشته باشید .
خدا لبخند زد ...
- " وقت من ابدی است "
" چه سوالاتی در ذهن داری , که می خواهی بپرسی ؟ "
- " چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کنند ؟ "
خدا پاسخ داد ......
- " این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند ...
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند "
" این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ...
و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند "
" این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود ...
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال "
" این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد ...
دادش محسن(آرزوی من) تولدت مبارک ![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()

عیدتون مبارک ![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |











